محمدحسين ناصر الشريعه

236

تاريخ قم ( فارسى )

بايد آن بز را بخرى ، اگر مردم ده بها بدهند بخر و اگرنه تو از خاصه خود بدهى و آن بز را به يارى و بدين موضوع بكشى فرداشب . آن‌گاه روز چهارشنبه هيجدهم ماه مبارك رمضان گوشت آن بز بر بيماران و كسى كه علتى داشته باشد سخت انفاق كنى كه حق تعالى همه را شفاى دهد و بز ابلق « 1 » و موهاى بسيار دارد و هفت علامت دارد ، سه بر سر جانبى ، و چهار بر جانبى كذو الدرهم سياه و سفيد همچون درم‌ها . پس رفتم ، پس مرا بازگردانيد و گفت هفتاد روز يا هفت روز ما اين‌جائيم اگر بر هفت روز حمل كنى دليل كند بر شب قدر كه بيست و سيم است ، و اگر بر هفتاد حمل كنى شب بيست و پنجم ذيقعدة الحرام و روز بزرگوار است . پس حسن مثله گفت من بيامدم و تا خانه آمدم و همه شب در انديشه بودم تا صبح اثر كرد . فرض بگذاردم و نزديك على المنذر آمدم و آن احوال با وى گفتم . او با من بيامد ، رفتيم بدان جايگاه كه مرا شب برده بودند . پس گفت : باللّه نشان و علامتى كه امام عليه السّلام مرا گفت يكى اين است كه اين زنجيرها و ميخ‌ها اين‌جا ظاهر است . پس نزديك سيد شريف ابو الحسن رضا شديم . چون به در سراى وى برسيديم خدم و حشم وى را ديدم كه مرا گفتند از سحرگاه سيد ابو الحسن در انتظار تو است . تو از جمكرانى ؟ گفتم : بلى من در حال رفتم و سلام كردم ، و خدمت كردم . جواب نيكو داد و اعزاز كرد و مرا به تمكين نشاند . و پيش از آن كه من حديث كنم مرا گفت : اى حسن مثله ! من خفته بودم در خواب شخصى مرا گفت حسن مثله نام مردى از جمكران پيش تو آيد بامداد بايد آنچه گويد سخن او را مصدق دارى و بر قول او اعتماد كنى كه سخن او سخن ما است . بايد كه قول او را رد نگردانى . از خواب بيدار شدم تا اين ساعت منتظر تو بودم . حسن مثله احوال را به شرح با وى بگفت ، در حال بفرمود تا اسبها را زين برنهادند و بيرون آوردند و سوار شدند چون به نزديك ده رسيدند ، جعفر راعى گله‌اى بر كناره راه داشت . حسن مثله در ميان گله رفت و آن بز از پس همهء گوسفندان مىآمد . پيش حسن دويد و آن بز را برگرفت كه بها به وى دهد و بز را بياورد . جعفر راعى سوگند ياد كرد كه من هرگز بز را نديده‌ام و در گله من نبوده است ، الا امروز كه مىبينم و هرچند كه مىخواهم كه اين بز را بگيرم ميسر نمىشود ، و اكنون كه پيش شما آمد پس بز را همچنان كه سيد فرموده بود در آن

--> ( 1 ) - ابلق - سياه و سفيد ( د )